خوش خيال كاغذي
دستمال كاغذي به اشك گفت: قطره قطرهات طلاست يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟
عاشقم با من ازدواج ميكني؟
اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر سادهاي خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي
چرك ميشوي و تكهاي زباله ميشوي پس برو و بيخيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست گوشهاي كنار جعبهاش نشست گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد مثل تكهاي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهاي كاغذي فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود دانههاي اشك كاشت.
عرفان نظرآهاری
|
+| نوشته شده توسط
mahdi در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
|